TopHeader

درباره کانون

کانون فرهنگی – حمايتی کودکان کار کانونی است مردمی، غيردولتی و غيرانتفاعی که در راستای مسئوليت اجتماعی – انسانی با هدف حمايت از کودکان در منطقه ناصر خسرو و پامنار وارد عرصه تلاش برای حل معضل کار کودکان شده است. کليه فعاليت‌های اين کانون داوطلبانه است. به دليل گسترده بودن موضوع فعاليت و تبليغ حقوق کودک که در چنين مکان‌هايی بدون يک ارتباط قابل اعتماد و نفس به نفس به منصه ظهور نمی‌رسد، اين کانون خواهان ياری هموطنان است تا بتواند اين کودکان را از در افتادن به بازار کار رهانده و دوباره به پشت ميز و نيمکت مدرسه که حق اوليه آن‌هاست بازگرداند.

 

ناصر خسرو حاشيه‌ای در متن

به پيچ کوچه‌های ناصرخسرو که می‌رسی، خيلی فاصله زمانی با ساختمان‌های سربه فلک کشيده خيابان فردوسی نداری که هيچ، فاصله‌ات با بازار، بزرگترين مرکز تجاری کشور، شايد به چند دقيقه بيشتر نکشد. از آپارتمان‌ها و خانه‌های شيک شهرنشينی- آن هم به مصداق پايتخت نشينی‌اش- اثری نمی‌يابی. ديوارهای کهنه و ريخته، خانه­ها، جابه‌جا خبر از درون واژگونه خود دارند. اما نه، به درون که می‌روی پيش خود فکر می­کنی که انگار آن ديوارها روکش آبرومندانه‌ای است بر فجايع درون آن. اتاق­های خانه که اگر بشود نام آن­ها را اتاق گذاشت دورتادورحياط را پوشانده و شير وسط حياط نشانی از حوض مدفون شده سال‌ها قبل را دارد. درکنار آن دو باغچه که خاک کهنه و خشکيده آن سال‌هاست لگدکوب ساکنان خانه شده. بزرگی حياط و مدفون شدن باغچه‌ها و حوض مدفون شده در خاک فضا را آماده می‌سازد برای دويدن و بازی بچه‌ها. اما عجيب است که در هيچ خانه‌ای، حتی در سرزدن‌های مکررت، بازی بچه‌ها را در حياط نمی‌بينی. حياط بزرگ خانه فقط محل ورود و خروج ساکنان از جمله بچه‌هاست. در هيچ خانه‌ای بچه‌ها اجازه ماندن در حياط و بازی کردن را ندارند. بازی بچه‌ها با نگاه‌های صاحب خانه يا تشر ساکنين خانه تقبيح می‌شود.

زنان با لباس خانگی، روسری برسر که حجاب دائمشان است، درکنار بچه‌ها دست درچادری که دورکمرشان پيچيده است، درکنارت می‌ايستند.

پدر مجيد چرخی بازار است با خواهر و ۳ برادرش در دو اتاق زندگی می‌کنند. اتاقشان اصلا پنجره ندارد. در اتاق هم هنگام رفت و آمد، انسان را وادار به تعظيم می‌کند، انگار آن هم تعمدی دارد که مبادا سرت را بالا بگيری و اين همه درد را ببينی.

خانواده سکينه، با ۴ خواهر و پدر بنای بی‌کار و مادر مريضش در يک اتاق زندگی می‌کنند که با کمترين باران شرشر آب از سقف مخروبه‌اش، اهالی خانه را وادار می‌کند که ديگ و کاسه خانه را در زير آن بگذارند. مادر سجاد با ۵ دختر و پسر، و شوهر دست‌فروشش در اتاقی با ماهی بيست‌هزار تومان زندگی می‌‌کنند، او يک پسر سرباز و يک دختر بزرگ ترک تحصيل کرده دارد. معدل دختر، ۴ سال پيش که ترک تحصيل کرد، ۷۵/۱۸ بود.

تنها آرزوی مريم از يک خانواده غريب افغان که با ۴ خواهر و برادرش در تک اتاقی ۶ پله پايين تراز سطح زمين زندگی می‌کند، خوب شدن بيماری کليه مادرش است. پدرش معتاد است و به افغانستان رفته و مادرش در خانه‌های مردم کار می‌کند.

بچه‌های ناصر خسرو با حداقل امکانات زندگی کار و تحصيل می‌کنند. نيازهای يک زندگی بخور و نمير، آنان را وادار می‌کند از سن خيلی پايين به خيابان‌ها و يا به فضای تنگ و تاريک صنوف راه يابند. گاهی خياطی می‌کنند، آيينه و شمعدان می‌سازند، زمانی کفاشی و يا دست فروشی می‌کنند. درآمد ۶ تا ۹ هزار تومان در هفته بابت ۱۲ ساعت کار از ۸ صبح تا ۸ شب، آنان را از کتاب و درس و مدرسه جدا کرده و بدين طريق کوچک مرد نان‌آور خانه می‌شود و درخانه صاحب اقتدار.

غم نان و لباس و اجاره‌بها در اين بيغوله باری است بس عظيم بر دوش خانواده که هر روز سنگين و سنگين‌تر می‌شود. همه اين‌ها در مقابل خطرات، مصايب و مشکلاتی که به سادگی و بسيار شديد و جدی در کوچه پس‌کوچه‌های اين محلات در کمين اين کودکان نشسته است به واقع کوچک می‌نمايد. خطراتی مانند اعتياد، سواستفاده‌های جنسی و اخلاقی، استفاده از کودکان جهت تهيه و توزيع مواد مخدر، جيب‌بری‌ها، سرقت‌ها و هزاران خطر ديگر.

يک اتاق کوچک در کوچه خدابنده اجاره کرديم به ماهی سی‌هزارتومان. بسياربسيار کوچک.

کارمان را از سرزدن به خانواده‌ها و زندگی‌شان شروع کرديم. سه يا ۴ نفر بوديم. روزها در کوچه‌ها می‌گشتيم. با زنان وکودکان صحبت می‌کرديم و به محض ديدن بچه‌ای، به او خبر تاسيس کانون و آدرس اتاق را می‌داديم. با بچه‌ها سه سال بود که آمد و شد داشتيم، خيلی به تعداد زياد استقبال کردند. کلاس برای ۱۰ تا حداکثر ۱۵ بچه جا داشت. بقيه را به پارک نزديک محل يا پارک‌های بزرگتر ساير قسمت‌های شهر برديم اجازه داديم تا بچه‌ها بدوند، بگردند و فرياد بکشند، تا انرژی خفه شده در وجودشان تخليه شود. آموزش را فقط در کلاس و نيمکت و ميز معلم نمی‌ديديم. از بجه‌ها می‌خواستيم بدوند و هرچه بيشتر فرياد بزنند و همهمه کنند. ادامه داديم با دست‌های خالی هم ادامه داديم. حداقل امکانات را داشتيم. شهربازی، کوه، تالار هنر، سينما هر هفته جايی، برای اينکه اتاق بسيار کوجک بود و استقبال بچه‌ها عالی.

هر روز بچه‌های بيشتری به مرکز مراجعه می‌کردند. قوم‌ها و مليت‌های مختلف کرد، فارس و افغان. ايوب و عادل و ليلا، خسرو و زهرا و سکينه و آزيتا، نيلوفر و کيانوش، محراب و محمد و خديجه... در پوستمان نمی‌گنچيديم که با اين امکانات اندک اين‌همه می‌آيند آموزش ببينند، با ما در پارک می‌دوند و فرياد می‌زنند. امکاناتمان توپ و طناب و حلقه، مداد نقاشی، کمی خاک برای سفال، بيسکويت و گاهی لباس زيری برای آبروداری بچه‌ای، دستمان خالی بود. در مقابل اين همه آمار و ارقام محروميت، کاری ساده و ابتدايی می‌کرديم ولی ادامه داديم. بتدريج کلاس‌های درس برای مقطع ابتدايی وراهنمايی برپا کرديم تا شايد بچه­ها بتوانند امتحانات خرداد را کمی بهتر برگزار کنند. اگر شد گاهی کاری برای پدر بيکار خانواده و معاينه پزشکی ماهيانه و تهيه دارو برای بيماری.

درمدت کار با بچه‌ها و زنان دريافتيم ناهنجاری‌های رفتاری. بهانه‌جويی‌های مختلف برای خشونت و درگيری فيزيکی، استفاده از الفاظ رکيک در مشاجرات و گفتار. مسئله تعصبات قومی و تضادهای آنان با يکديگر، عدم تحرک صحيح و تخليه انرزی، که برخورد فيزيکی بين آنان را دامن می‌زد و تناقضات فرهنگی و قومی با فرهنگ شهری که تاثيرات آن درگيری، انزوا و سرخوردگی، عدم تناسب سن با موقعيت فعلی کودک و نوجوان، کار در سنين پايين برای پسرها و وظايف مشقت‌بار خانه‌داری در خانه برای دختران، نبود بازی و تفريح سالم در زندگی- بيشتر کودکان حتی پارک لاله را هم نديده بودند- سرآمد همه مشکلات يعنی حس حقير بودن را برای کودک به ارمغان می‌اورد.

 به خوبی می دانیم راهی که در پیش گرفته ایم طولانی و دشوارو باری که برداشته ایم سنگین و طاقت فرسا است. بدون یاری دوستانی که هر کدام گوشه ای از این بار را به دوش بگیرند و پس از ما این راه را ادامه دهند این تلاش ها بی ثمر خواهد ماند. بادا که این راه راهروان بسیار پیدا کند و انبوهی یاران سنگینی بار را نامحسوس کند.

یادداشتهای پراکنده

 

حیاط خانه ما

حیاط خانه ما حوض ندارد. فقط یک درخت بزرگ دارد. توی یک باغچه ای که خیلی بزرگ است ولی همش خاک است و گل و بته ندارد، دو تا شیرآب هم روی یک سکو برای شستشو است. وسط حیاط کنار شیر آب دستشویی است، زن های خانه به آن می گویند دستشویی ولی مرد ها به آن مستراب می گویند، من خیلی از دستشویی خانه امان بدم می آید چون در ندارد، پرده دارد، همه ش فکر می کنم یک کسی از لای پرده مرا نگاه می کند، همش باید مواظب باشم، صدای پا نیاید و اگه صدای پا بیاید... (ادامه)

 

تخته سیاهش به وسعت دیوارهای شهر بود

با خروج دود از لوله اگزوز اتوبوس تند تر کردم ولی باز فاصله ام با اتوبوس زیاد بود. اگر جامانده و با اتوبوس بعدی می رفتم خیلی دیر می شد. به ناچار با وجود بار و بندیل زیاد سریع تر کردم. در همین حال بود که صداشو از پشت سرم شنیدم :
آقا وایستا وایستا
کمی راحتتر شدم. حالا هر دو می دویدیم. با وجودی که در ابتدا از هم فاصله داشتیم از من پیشی گرفت. کیف دوشی روی کتفش بر اثر شتاب دویدنش بالا و پایین می رفت و صدا می داد. هر دو همزمان  از پله اتوبوس بالا رفتیم. اتوبوس راه افتاد. نفس نفس زنان نگاهی بهم کرد و گفت:
بالاخره رسیدیم.
به قلبم آرامشی دادم و پله بعدی را بالارفتم. جابجا شدم و فارغ البال میله اتوبوس را چسبیده و بیرون را تماشا کردم. صدای پسرک نگاهم را برگرداند... (ادامه)